|
زلال که باشی مهتاب در توست...
|
امروز ناهار خونه مامان بودیم...به صرف خورش کرفس خوشمزه... عصر هم با مانی ومامان رفتیم یه مارکت خیلی بزرگ وشیک که تازه افتتاح شده وکلی خرید کردیم...الانم همه خریدا تو آشپزخونه پخش وپلا هستند ظرف نشسته هست...قند عسل وباباش هم در خواب ناز هستن...منم یه چایی بیسکوییت پهلو پنجشنبه هفته پیش مانی از روی تخت افتاد پایین...وای خیلی بد بود...همه چیز فقط تو چند ثانیه اتفاق افتاد...ظهر بود باهم رفتیم سوپر سر کوچه ویه مقدار خرید کردیم... برگشتیم گذاشتمش روی تخت خودمون و رفتم دستمو بشورم و بیام بهش شیر بدم... با اینکه غلت میخوره ولی هنوز چهار دست وپا نمیره...نمیدونم چراهمش تو ذهنم بود که الان میفته...سریع اومدم توی اتاق دیدم داره از تخت سر میخوره دویدم سمتش ولی افتاد ...جیغ من...گریه اون...جوری جیغ کشیدم که تا شب صدام گرفته بود... خیلی ترسیدم خیلی زیاد...سریع زنگ زدم به مامان...بعدش هم به همسر...سریع اومدن...شکر خدا چیزیش نشد وخیلی زود گریش بند اومد...ولی عصر بریمش پیش دکترش ومعاینش کرد وشکر خدا بچم سالم سالم بود...ولی من تا شب حالم بد بود... همش صحنه افتادنش میومد تو ذهنم وگریم میگرفت...بچم عقب عقب رفته بود از تخت افتاده بود...دیگه یه لحظه هم تنها نمیذارمش... فداش بشم از همون روز عقب عقب میره...امروز هم کلی تلاش کرد ویه ذره جلو رفت... غذای کمکی رو هم با توجه به اینکه وزنش خوب بود دکتر گفت شروع کن...اینقدر هم دوست داره که نگو...فرنی وحریره بادوم میخوره...مامان براش درست میکنه... عاشق آب هم هست...یعنی کافیه بغل من باشه ومن بخوام آب بخورم سریع لباشو میچسبونه به لیوان ...انقد بامزه که نگووو... دیگه اینکه بچم حسابی ددریه...وقتی می خوایم از در خونه بریم بیرون یه ذوقی می کنه بیا وببین...باید برم واسش یه سری اسباب بازی جدید بگیرم دیگه با قبلیا خوب بازی نمی کنه...انگار براش جذاب نیستن.. به کنترل وتلفن هم خیلی علاقه نشون میده شکر خدا این هفته بچم خیلی خیلی حالش بهتر شد...داروهاشو کاملن قطع کردم... راستی مادرشوهری یه ۱۰ روزی اینجا بود...خیلی بود...بهش عادت کرده بودیم خوب من برم...دوست دارم هر روز هر روز بیام وبنویسم...ولی واقعا مقدور نیست...
پی نوشت۱: لیندا جونم تولدت مبارک...ایشاله امسال به هرچی که دوست داری برسی...خیلی خیلی خیلی دوستت دارم دوست خوبم... پی نوشت۲: من رمزی نمی نویسم...بعد از مدتی پستها رمزی میشن...رمز هم مثل اینکه واسه همه اشتباه هست...اینم چشم به زودی رمزو عوض می کنم و اطلاع رسانی می کنم [ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ] [ ۱۱:٢۳ ب.ظ ] [ ... ]
[ نظرات () ]
یه ذهن آشفته دارم وکلی حرف.... بیش از ده بار این صفحه رو باز کردم که بنویسم ولی نتونستم افکارمو جمع کنم وتمرکز کنم... قند عسل امروز ۵ماهه شد...یعنی ۵ ماهه که من رسما مادر شدم... مادر شدن واقعا سخته اینو جدی میگم...شیرینه ...ولی بینهایت سخته... اینو زمانی با تمام وجود حس کردم که مانی تو بیمارستان بستری بود... وقتی با اون پرستار بیشعور دعوام شد...وقتی پسرم از درد انژیوکتی که بد تو پاش زده بودن بی تاب بود و گریه میکرد...وقتی تمام راهروی بیمارستانو میدویدم تا زودتر برسم به اون قسمتی که تعهد بدم داروی پسرمو قطع کنن و انژیوکتو از تو پاش در بیارن... وقتی فهمیدم که دست وپای کوچولوشو محکم گرفته بودم تا رگشو پیدا کنن وانژیوکت بزنن و اون از درد گریه میکرد... خیلی سخته درد بچتو ببینی...خیلییییییییییییییی...از درون میشکنی...ولی باید قوی باشی... قوی ومحکم تا بتونی ازش محافظت کنی... اینقدر دلم میخواست حداقل این ماه واسش یه کیک بپزم و شمع ۵ روش بذارم و ازش عکس بگیرم ولی خوب قسمت نشد...از صبح که خونه مامان بودیم...عصر هم من رفتم دندونپزشکی و بعدشم قل قل رو بردیم دکتر...(باباش بعضی وقتا قل قل صداش می کنه...نوشتم که بعداها خاطره ش واسمون بمونه...) کلا امروز روز خوبی نبود...مانی بینیش گرفته بود ونمیتونست خوب شیر بخوره... بی قراری میکرد...منم از از اون بی قرار تر... از ۱۵ روز پیش همش آبریزش بینی داشت و نمی تونست خوب شیر بخوره... بعد از ۷ بار دکتر بردن مشخص شد که آلرژی بینی داره...همش بینیش میگیره و عصبی میشه...شیر هم نمی تونه بخوره... یه اسپری بینی بهش داده و شربت زادیتن که هرشب میخوره... ولی کلا بچم راحت نیست انگار...همش بینیشو می ماله... اینه که این روزا منم حال و روزی ندارم...هفته پیش تولد مامان بود...یه تولد سورپرایزانه براش گرفتیم خونه خواهری...قرار بود کیکشو من درست کنم...ولی نشد...یه کیک آماده خریدم وبردم...هیچی هم از تولد نفهمیدم آخه سر شام مانی یکسره گریه میکرد وهیچجوری هم آروم نمیشد...این شد که خیلی زود رفتیم... فرداش هم خونه دخترخاله م دعوت بودیم که باز همون قضیه تکرار شد ومابچه رو بردیم بیمارستان...چون روز تعطیل بود ودکترش نبود... خلاصه که منم ذهنم درگیره...آشفته ست... خوابش هم که هنوز درست نشده و بدتر هم شده تایمش افتاده بین ۳ تا ۴... نگرانم...یک ماه دیگه بیشتر از مرخصیم نمونده... همش تو فکرم که من برم سرکار بچم چیکار می کنه... ای خدا یه دل گنده به من بده...یه سینه فراخ...دستمو بگیر...تنهام نذار... کمکم کن مادر خوبی باشم برای پسرم . . . ببخشید اگه قرو قاطی های منو خوندید... [ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ ] [ ۱۱:٠٧ ب.ظ ] [ ... ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ۳:٥٠ ق.ظ ] [ ... ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |