زلال که باشی مهتاب در توست...
قالب وبلاگ

مامان بزرگم از دیشب اومده خونمون...

خواهر همسری هم از شهر دانشگاهیش اومده اینجا این مدتی که مامان نیست از قند

عسلمون مواظبت کنه...

امروز هم تولد خواهریه...بوی کیکی که پختم داره به مشام میرسه....

منتظرم زودتر خنک شه برم با خامه تزیینش کنم...

امشب همه اینجا هستن...خواهری وخونوادش...دختردایی..دختر خاله...مادربزرگ هم

که هست...

جمعمون خودمونی هست...می خوام الویه درست کنم...و سوسیس بندری...ژله

پرتقالی هم درست کردم

دیروز پسر خواهر رو بردم  برای مامانش کادو خریده...

امروز صبح هم مرخصی ساعتی گرفتم و با شوهر خواهر رفتم طلا فروشی و اونم هدیه

شو گرفته...

خودمم که طبق معمول بصورت نقدی هدیه میدم...

مامان بزرگم هم همینطور...

جای مامان وبابا عجیب خالیه...

خدایا چقدرررررر دوسشون دارم...

اونا فرشته های زندگی من هستن...

به تو میسپارمشون...

قند عسلم هم این روزا عجیب دلی از ما می برد...

دو روز هست که مدام میگه بابا...بابا...ودل همسری هست که غش میره واسش و

باورش نمیشه پسرمون به همین زودی داره بزرگ میشه...

امروز پسرم هم نه ماهه شد...

ظهری وقتی داشتم بهش شیر میدادم صورتشو بوسیدم و بوییدم...

می دونم دلم برای همه این روزایی که تند تند دارن میگذرن تنگ میشه....

این روزا سرم خیلی خیلی شولوغه...

فقط خواستم بیام بنویسم و خاطره این روزهای شیرین رو هم ثبت کنم...

[ ۱۳٩۱/٢/٢۱ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ... ] [ نظرات () ]

مسافرا  رو یکی یکی راهی کردم...

پنجشنبه شب مامان اینا رفتن...

جمعه ظهر داداشی رو بردم ترمینال رفت شهر دانشگاهیش...

عصر هم همسر رو بردم فرودگاه...رفت مشهد...دل منم با خودش برد...

خودم هم باید یه ماموریت ۴ روزه میرفتم شمال که گفتم تا اطلاع ثانوی نمی تونم برم

ماموریت وکنسل کردم

خودمم باید یه مام

من وقند عسل هم خونه خواهری هستیم...

امروز عصر هم رفتم آرایشگاه...اصلاح وابرو...

الان اومدم خونه عشقولیمون...یه دوش گرفتم...یه سری لباسای گل پسرو شستم....

و دوباره لباس جمع کردم واسش و دوباره میرم خونه خواهری...شب مامان بزرگم هم

میاد اونجا بمونه...میریم که خوش بگذرونیم...

همسر جان هی تماس میگیرند واظهار دلتنگی می نمایندهیپنوتیزم

ای جانم به قربانشان....بغل

.

.

.

همچنان از اداره نمی تونم بنویسم...

مهندسین کامپیوتر مددی؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ... ] [ نظرات () ]

گلوم میسوزه...

احساس می کنم دارم سرما می خورم....

نه...نمی خوام اصلا موقع خوبی واسه مریضی نیست...

مامان وبابا فردا عازم مکه هستند...

دلم یجوریه...بغض دارم....

همسری هم از جمعه تا دوشنبه میره ماموریت...

من ...تنها...با یه بچه...

اصلا نمی خوام بهش فکر کنم...

قند عسلم هم از دوشنبه مریض بود...دیروز عصر با مامان بردیمش دکتر...

یه سرما خوردگی ساده بود...نمیدونم چرا اینقدر این بچه سرما میخوره؟

[ ۱۳٩۱/٢/۱۳ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ... ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گاه نوشت های یک خانوم۲۷ساله
آخرين مطالب
امکانات وب

تبادل لینک

فروش بک لینک